آیـهانآیـهان، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره

تک ستـــــــاره آسمان مامانی و بابایی

اولین / تولد مامانی ...

نویسنده  این مطلب : خاله راضیه پنجشنبه 4 اردیبهشت 93 مــامــانــی امروز تولد مامانیت بود و فرصت و بهونه ای برا ما که بازم پیش تو باشیم و لحظاتمونو با در کنار تو بودن , سبز سبز سبز کنیم . حالا به جای مامانی  همه اش از تو عکس و فیلم می گرفتیم و دیگه مامانی رو به کل فراموش کرده بودیم . آخه امروز مامانی لباسای خوشگل و سبز رنگی تنت کرده بود که خیــــــــــــــــــــــــــلی بهت می اومد .   دیگه داری به اشیاء دور و برت توجه  بیشتری نشون می دی اینجام  رو آویز رو تختت ذوم کردی و داری حسابی وراندازش می کنی   ...
4 ارديبهشت 1393

اولین / روز مـــــــــادر...

نویسنده این مطلب : خاله راضیه عزیز خاله , از جمله اولینهای عمرت , یکی شم همین روز مادره .... دلم واست بگه که این روز رو مصادف با ولادت حضرت فاطمــــــــه زهرا (س) در 20 ام جمادی الثانی برگزار می کنن. ایشالله به زودی زود خودت بزرگ می شی و این روز رو به مادرت تبریک می گی.   ...
31 فروردين 1393

یک ماهگی ...

  بــــــلاخره,  منم یــــــــــــــــک ماهه شدم بســـــه دیگه خسته شدم , چقدر عسک می گیلین   دیگه  برین که  می خوام   بخوافم  ... بای       ...
29 فروردين 1393

مهمونی مامان بزرگ ...

نویسنده این مطلب: خاله راضیه   امروز مامان بزرگت ( مامانِ بابایی ) به در خواست همسایه هاشون که مشتاق دیدار تو بودند , یه مهمونی ترتیب داد و مارم دعوت کرد ... دستش درد نکنه حسابی سنگ تموم گذاشت و میوه و شیرینی و آش و کاچی هم به مهمونا داد  . بازم چون همه ی عکسا دسته جمعی اند و مناسب نیست اینجا بذارمشون , فقط دوتا از عکساتو از بغل مامانی و خاله رویا کش رفتم و این پایین گذاشتمشون  . اینجام که دیگه از عکس گرفتن و تو بغل بودن حسابی خسته شدی  و داری اعتراضتو اعلام می کنی ...
28 فروردين 1393

مهمونی ...

نویسنده این مطلب: خاله راضیه   امروز کلی مهمون اومده بودند خونه تون ...   ( این مهمونا تو روز 10 فروردین که مهمونی خودت بود نتونسته بودن بیان, چون مسافرت بودند ) 1- خاله ی بزرگ مامانی و بابایی و معصومه خانم دختر خاله ی مامانی و بابایی 2- آقا یونس و خانم و بچه هاش 3- خاله فیروزه و بچه هاش 4- آقا بابک و خانمش 5- خاله کبری و بچه هاش و ما و خونواده ی بابایی   چون همه ی عکسای اون روز خونواده گی بودند , فقط این یه عکس رو تونستم از بغل مامان بزرگت کش برم و اینجا بذارمش ...
22 فروردين 1393

شیشه شیرگرفتنت ...

  نویسنده این مطلب : خاله راضیه   اینم آی هان و  شیشه ی شیرش ... ! البته, خوشگل من شیر مامانیشو می خوره ؛ ولـــــی دکتر گفته هر از گاهی برا تقویتت یه کوچولو شیر خشک هم بهت بدیم ... ...
21 فروردين 1393

جشن روز دهم ...

  نویسنده این مطلب: خاله راضیه نازگله خاله , ســـــــــــــــــــــــلام ... امروز مامانی و بابایی برات یه جشن مفصل تدارک دیده بودند و کلـــــــــــــــــــــی مهمون اومده بودند که تو رو ببینن و به مامانی و بابایی تبریک بگن ... امروز کلی خسته شدی از بس تو بغل این و اون رفتی ...  اگه می تونستی حرف بزنی حتماً اعتراض می کردی و می گفتی وقت تموم شد , بســــــــه ...  امـــــــــــــــــا تو با شجاعت تمام و با خوشروئی , این خوان رو هم پشت سر گذاشتی این عکس خانوادگی رو آخر شب بعد رفتن بقیه مهمونا گرفتیم. یه کم که بزرگ شدی همه رو می شناسی ولی الان  بهتره معرفی کنم: از همین کنار , ...
10 فروردين 1393